...

مگه توخدایی؟!

هرچی میخوای بگومن قول میدم به خدابگم.

کودک بابغض گفت خدامنودوست نداره؟؟؟

فرشته ساکت بود.بعدازمکثی نه چندان طولانی . نه خداخیلی دوست داره.

مگه کسی میتونه تورودوست نداشته باشه؟

بلوراشکی که درچشمانش حلقه زده بود با فشاربغض شکست وروی گونه اش لغزید وباهمان بغض گفت:اگه خداباهام حرف نزنه گریه میکنما...

بعدازچندلحظه هیاهوی سکوت:

بگو.زیبا بگو.هرانچه راکه بردل کوچکت سنگینی میکندبگو.

دیگربغض امانش رابریده بود.بلندبلندگریه کرد وگفت:خداجون خدای مهربون میخواستم بهت بگم :تروخدانزاربزرگ بشم. تروخدا

چرا؟.این مخالف تقدیره.چرادوست نداری؟

اخه خداجون من خیلی دوست دارم قد مامانم قد ده تازیاددوستت دارم نکنه بزرگ بشم مثل بقیه فراموشت کنم.

نکنه یادم بره که یه روزبهت زنگ زدم.

مثل خیلیها که بزرگ شدن وحرف منونمیفهمن.

مثل بقیه که بزرگن وفکرمیکنن من الکی میگم باتوحرف میزنم.

مگه ماباهم دوست نیستیم.

پس چراکسی حرفموباورنمیکنه؟

چرابزرگاحرفاشون سخته سخته؟مگه نمیشه اینطوری باهات حرف زد؟

خداپس ازتمام شدن حرفهای کودک گفت:

آدم. محبوبترین مخلوق من چه زودخاطاتش رابه ازای بزرگ شدن فراموش میکنه..

کاش همه مثل توبجای خواسته های عجیب

من روازخودم طلب میکردندتاتمام دنیادر دستانشان جامیگرفت..

کاش همه مرابرای خودم میخواستندنه برای خواسته هاوخودخواهی هایشان.

دنیابرای توکوچک است...

کودک درکنارگوشی تلفن درحالیکه لبخندبر لب داشت درآغوش خدابه خواب فرورفت...

/ 0 نظر / 13 بازدید